سيد ظهير الدين مرعشى

35

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

بزرگ بود غازان بهادر نام را به مازندران با لشكر بىپايان فرستاد و غازان به ولايت آمل به موضعى كه باقلىپزان رودبار مىخوانند نزول كرد . شمس الملوك غيبت نمود . اكابر و اشراف مازندران در پندار شدند كه التهاب آتش اين فتنه را به آب صلح فرو نشانند ، ميسّر نشد و غازان قصد رستمدار كرد . استندار در اين باب با اكابر و اعيان خود مشورت كرد كه اكنون صلاح چيست ؟ مجموع گفتند كه ترا نيز غيبت بايد بود . استندار بعد از تفكّر و تدبير بسيار گفت كه : ملك مازندران مرد جوان است و آنچه كرد به متابعت من كرد . چون من از آنجا بيرون آمدم ، او نيز به موافقت بيرون آمد . او را در اين كار گناهى نيست . روادار نيستم كه به واسطهء من ، ملك مازندران خراب گردد ، و چندين مسلمانان در زحمت و مشقّت گرفتار شوند من به ديوان مىروم . يك نفس من هلاك گردد بهتر باشد كه چندين هزار نفس در ورطهء تلف افتند ، و مال و منال ايشان به تاراج رود . بر همين مشورت قرار داد ، و با تنى چند برنشست و به آمل به ديوان امارت حاضر شد . غازان بهادر او را به انواع استمالت و اعطاف مخصوص گردانيد ، و غازان بهادر از ديوان اعلى - قاآن - براى ايشان به تجديد احكام صادر كرد و هر يكى به مقرّ حكومت خود قرار گرفتند . امير غازان بهادر در آن زمستان به آمل بماند و ولايت مازندران و استندار را ضبط كرد . حكايت : گويند كه خواجه اصيل الدين ابو المكارم كه نايب صدر ديوان استيفاء مىبود و غازان بهادر را مسخره‌يى بود كه صدور و اكابر و حكّام را در ديوان به مسخرگى انفعال دادى و با همه بزرگان هزل و مزاح مىكردى ، مگر با اصيل الدين . امير غازان به او گفت : چون است كه با همه كس مزاح و اهانت مىكنى ، جز با اين خواجه‌زاده ! ؟ گفت : او مرد بزرگى است . امير فرمود : او از اين بزرگان حاضر به چه چيز بزرگتر است ؟ مسخره گفت : بزرگى او اين است كه به يك دفعه مرا صد دينار مىدهد و ديگران دو دينار ! امير فرمود كه : اصيل الدين را حاضر كردند ، و از او سؤال كردند كه سبب اين معنى چيست ؟ خواجه اصيل الدين جواب گفت كه : مال دنيا را دو خاصيّت است :